شب چهلم...
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠  

با سلام  امیدوارم که شب یلدا به همه خوش بگذره.

قسمتهایی از یک شعر زیبا با نام برف از مهدی اخوان ثالث می نویسم فکر کنم همه خوششون بیاد.

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید
چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا
بس پریشان حکمها می راند مجنون وار
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته
برف می بارید و ما خاموش
فار غ از تشویش
نرم نرمک راه می رفتیم
کوچه باغ ساکتی در پیش
هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود
زاد سروی را به پیشانی
با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی
برف می بارید و ما آرام
گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم
چه شکایتهای غمگینی که می کردیم
با حکایتهای شیرینی که می گفتیم
هیچ کس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز
هم نمی دانست کاین راه خم اندر خم
به کجامان میکشاند باز
برف می بارید و پیش از ما
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود
زیر این کج بار خامشبار ،‌از این راه
رفته بودندو نشان پایهایشان بود

.

.

.

خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم ، خوب یادم نیست
این ، که فریادی شنیدم ، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس ، رو باز پس کردم
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده
پهندشت برف پوشی راه من بود
گامهای من بر آن نقش من افزوده
چند گامی بازگشتم ، برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها دیده می شد ، لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می شد ‌لیک
برف می بارید
باز می گشتم
برف می بارید
برف می بارید ، می بارید ، می بارید

جای پاهای مرا هم برف پوشانده است

کاش ما آدمها هم یک مقداری مثل برف پاک و سپید بشیم(بمونیم)

التماس دعا یا حق


کلمات کلیدی:
باید رفت
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

در تب و تاب رفتنم                    به فکر راهی شدنم

تو ای همیشه همسفر                 مرا شناختی تو  اگر

مرا پس از من بنویس                به هر کس از من بنویس

ای تو هوای هر نفس                 هر نفس از من بنویس

   مرا به دنیا بنویس                  همیشه تنها بنویس

به آب و خاک، آتش و باد              برای فردا بنویس

توجان من باش و بگو       به یاد من باش و بگو
میلاد من باش و بگو        جانان من باش و بگو

   نفس اگر امان نداد                روی خوشی نشان نداد

رفت و دوباره بر نگشت               مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش              نامه رسان من تو باش

حافظه ی تبار من                       نام  و نشان من تو باش

بگو حکایت مرا                          قصه ی هجرت  مرا

توشه ای از غزل ببخش                راه زیارت مرا

 
نفس اگر توان نداد                  مرا دوباره جان نداد

به این همیشه نا تمام                زمان اگر  امان نداد

تو جان من باش وبگو             زبان من باش و بگو  

بر سر گل دسته ی عشق          اذان من باش و بگو

بگو که مثل من کسی              به پای عشق سر نداد

ازآن سوی آبی آب                 خبر نشد خبر نداد  

 تو جان من باش و بگو           به یاد من باش و بگو

میلاد من باش و بگو             جانان من باش و بگو

خواننده : سلطان داریوش اقبالی


کلمات کلیدی:
دعوتنامه ای خاص
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱  

صبح که از خواب بیدارشدم دیدم یک نامه خوش عطر بویی روی دلم افتاده که روش نوشته  شده بود:

موضوع : دعوتنامه به بزرگترین ضیافت  تاریخ

دعوت کننده : خدای جهانیان

دعوت شونده : تمامی گناه کاران عالم

زمان : 30 روز به صورت شبانه روزی

به صرف توبه و استغفار و استجابت دعا(ضمنا ابلیس به دورترین جای ممکن تبعید شده است)

آدرس : آغوش خدای بزرگ

وسیله ایاب ذهاب چه بخواهی و چه نخواهی فراهم می باشد.

((لطفا از آوردن همراه پرهیز نکنید.))

 

با سلام خدمت همه دوستان گلم امیدوارم که قدر این ماه پر برکت بدونیم که مثل برق و باد(البته اگر برقش قطع نشود) می گذرد. راستی به یاد ماهم باشید. التماس دعا یا حق.


کلمات کلیدی:
شبانه های خالص
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠  

تو چشم من نگاه نکن شهر غمه شهر چشام

دنیای تو مال خودت تنهام بذار با غصه هام

آخ که چه آسونه برات گذشتن از هرچی که بود

آدما یادشون میره عشق قدیمی خیلی زود

دنبال اشک من نگرد

 چشمای آینه قبل من

 تنها ئیامو گریه کرد

 بی خودی حالمو نپرس

 چیزی نمی فهمی ازم

 اشکاتو خرج من نکن

ما که نمیرسیم به هم

یه آرزو تو قلبمه می خوام که اینو بدونی

مثله دله عاشقه من قلب کسی رو نشکونی

وقتی نمونده واسه ما حتی واسه خدافظی

برو منو تنهام بذار با این گلای کاغذی

وقتی بارون مییاد یاد م می افتی

اون شبی که دستای باد موی بیدو شونه می کرد

 رازقی با طعم شعراش کوچه رو دیونه می کرد

 چشمای اشکی شبنم دل سپرده بود به  باغچه

رنگ  و روی عاشقی داشت گل سرخ روی تاغچه

اما من این همه بی تو تک و تنها تو خیابون

باسه تو گریه می کردم عاشقونه زیر بارون

حالا تنهام تویه این غربت سرد ای رفیق

پر درده  تویه این سینه ی خستم ای رفیق

 


کلمات کلیدی:
باز هم چه زود گذشت...
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠  

سلام خدمت همه دوستان و بازدید کنندگان محترم.

خوب اومدم تا تیرماه تمام نشده خودم به خودم تبریک بگم ؟!!!

آره دیگه بابا وبلاگ بنده دوساله شده(نمیدونم الان وبم میتونه بگه بابا یا نه؟؟سوال)

هرچند که خودم از نوشته ها و روند آپ کردنش رازی نیستم ولی همین که تو نستم ماهی یکی دوبار آپ کنم خیلی شاه کار هستش.

خلاصه دوستانی که به اینجا میان (که تعدادشان بسیار زیاد هستدروغگو) لطف کنند و انتقادات و پیشنهاداتشان را به آدرس پستی نظرات ارسال نمایند که به ١٠٠٠٠٠ نفر از برندگان به قید قرعه لینک ضربان دلها داده می شود.خیال باطل

خلاصه دیگه شرمنده خوب یا بد ببخشید سعی می کنم مطالب بعدی بهتر و جامعتر و مناسب با نیازهای روز و جامعه ما باشد و قول می دهم که زودتر آپ بازی کنمبای بای.

چون همسر عشق شدید

مرد سفر باشید

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باشید

 


کلمات کلیدی: